درسنامه آموزشی فارسی (3) کلاس دوازدهم
درس 11: آن شب عزیز
من را هم گفتید که بروم، همه را گفتید امّا نمیشد آقا! نمیتوانستم، شما عصبانی شدید؛ گفتید که دستور میدهید، امّا باز هم من نتوانستم بروم؛ بقیّه توانستند، بقیّه رفتند، امّا من نتوانستم آقا! دست خودم نبود؛ پاهایم سست شده بود؛ قلبم میلرزید؛ عرق کرده بودم؛ قوّت اینکه قدم از قدم بردارم، نداشتم. نمیخواستم که خدای ناکرده حرف شما را زیر پا گذاشته باشم. گفتن ندارد، خودتان میدانید که من بیش از همه مُصِر بودم در شنیدن حرفهای شما. صحبت امروز و دیروز نیست، همیشه این طور بوده است. از آن زمان که معلّمم بودید تا اکنون که باز معلّمم هستید. صحبت ترس نبود؛ دوست داشتن بود؛ عشقم به این بود که حرفتان را بشنوم، فرمانتان را ببرم ... . الآن هم دوستتان دارم؛ بیشتر از همیشه.
مدیر را کلافه کردم بعد از رفتن شما، از بش سراغ شما را از او گرفتم. میگفت نمرات ثلث سوم را که دادهاید، رفتهاید آقا! بیخبر و میگفت برای گرفتن حقوقتان هم حتّی سر نزدهاید. احتمال میداد که جبهه رفته باشید ولی یقین نداشت، من هم یقین نداشتم تا وقتی با چشمهای خودم ندیدم که بر بالای تلّ خاکی ایستادههاید -چفیه بر گردن و کُلت بر کمر- و برای بچّهها صحبت میکنید، یقین نکردم.
قلمرو زبانی: مُصر: اصرار کننده، پافشاری کننده / کلافه: بیتاب و ناراحت به علّت قرار گرفتن در وضع آزار دهنده؛ کلافه کردن: گیج کردن / ثلث سوم: نوبت سوم، نوبت خرداد (در گذشته امتحانات مدارس در سه نوبت برگزار میشد) / تل: تپه / کُلت: نوعی اسلحه کمری / چفیه: نوعی دستمال گردن و سربند.
قلمرو ادبی: دست خودم نبود کنایه از اختیار خودم نبود / دست: مجاز از اختیار و توانایی / کلافه کردن: کنایه از خسته کردن / از «شما عصبانی شدید... تا میدهید» واج آرایی «س» / قدم از قدم برداشتن: کنایه از کاری را انجام دادن / حرف: مجاز از سخن / امروز و دیروز: مجازاً این زمان / سر نزدن: کنایه از مراجعه نکردن / شنیدن: مجاز از گوش کردن و کنایه از اطاعت دستور
آفتاب چشمهایتان را میزد؛ برای همین، دستتان را بر چشمهای درشتتان که در نور آفتاب جمع شده بود، حمایل کرده بودید، دست دیگرتان را هم به هنگام صحبت کردن تکان میدادید. با یک سال و نیم پیش فرق زیادی نکرده بودید.
وقتی یقینم شد که خودتانید، نزدیک بود بیاختیاربه سویتان خیز بردارم و فریاد بزنم: آقای موسوی! من موحّدیام، شاگرد شما، ولی این کار را نکردم؛ بر خودم مسلّط شدم و پشت ردیف آخر گوشهای کز کردم. شما هم مرا دیدید. معلوم است که دیدید ولی اینکه همان دم شناخته باشیدم، مطمئن نیستم. یادم رفت برای چه کاری آمده بودم، آن قدر جذب دیدار شما شده بودم که فراموش کردم برای رساندن پیغام به گُردان شما آمدهام.
مثل کلاس، گرم و پرشور حرف میزدید و مثل کلاس، طنز و شوخی از کلامتان نمیافتاد. از صحبتهایتان پیدا بود که حمله در کار است.
قلمرو زبانی: حمایل: نگه دارنده، محافظ؛ حمایل کردن: محافظ قرار دادن چیزی برای چیز دیگر / کِز کردن: خود را جمع کرده نشستن / همان دم: همان لحظه / شاگرد شما: بدل
قلمرو ادبی: حسآمیزی: گرم حرف زدن / حرف: مجاز از سخن / گرم و پر شور حرف میزد: کنایه از خوب سخن میگفتید / آفتاب، چشمهایتان را میزد: کنایه از نور خورشید چشمهایتان را اذیّت میکرد.
وقتی حرفهایتان تمام شد و تکبیر و صلوات بچّهها فرو نشست، به سمت من آمدید. فکر اینکه مرا شناخته باشید، دلم را گرم کرد. از جا کنده شدم و به سمت شما دویدم. قبل از اینکه بگویم «آقای موسوی، من...». شما آغوش گشودید و لبخند زدید و گفتید: «به به! سلام علیکم احمد جان موحّدی!» تعجب کردم از اینکه اسم و فامیلم را هنوز از یاد نبردهاید؛ همدیگر را سخت در آغوش فشردیم و بوسیدیم.
دست مرا گرفتید و از میان بچّهها درآمدیم. از حال و روز سؤال کردید و من خبر قابل عرض نداشتم.
پرسیدم اگر اشتباه نکنم، بوی حمله میآید؟
گفتید: «از شامّهٔ قوّی شما تشخیص بوی حمله غریب نیست.»
گفتم: «فکر میکنید امام حسین (ع) ما را دوست داشته باشد؟»
گفتید: «چرا که نه، شما عاشق حسینید و حسین بیش از هر کس دوست داشتن را میفهمد و قدر میداند.»
قلمرو زبانی: تکبیر: الله اکبر گفتن / غریب: دور، عجیب / تشخیص بوی حمله: «حمله» مضاف الیه مضاف الیه / بوی حمله میآید: نشانههای حمله پیدا است.
قلمرو ادبی: دل گرم کردن: کنایه از امیدوار کردن / بوی حمله میآید: کنایه / استعاره: فکر دلم راگرم کرد (فکر مانند آتشی دلم را گرم کرد) /حس آمیزی: بوی حمله میآید.
گفتم: «پس در این حمله مرا هم با خود همراه میکنید؟ نه برای جنگیدن، برای با شما همراه بودن، برای جنگ یاد گرفتن.»
نمیپذیرفتید، بهانه میآوردید و طفره میرفتید ولی اصرارهای من که بوی التماس میداد، عاقبت شما را متقاعد کرد.
مقدّمات کار بسیار زودتر از آنچه من و شما تصوّر میکردیم، انجام شد. بچّهها بعد از شام پراکنده شدند، هر کدام به سویی رفتند. من هم میتوانستم و میخواستم که چون دیگر بچّهها در گوشهای خودم را گم کنم و با خدای خود به درد دل بنشینم امّا همراهی با شما را دوستتر داشتم.
بیآنکه بدانید تعقیبتان کردم؛ چون شما معلّمم بودید و از آموختن هیچ چیز به شاگردانتان دریغ نداشتید، تنها و تنها برای تعلیم گرفتن، شبح شما را در میان تاریکی تعقیب میکردم.
قلمرو زبانی: طفره رفتن: خودداری کردن از انجام کاری از روی قصد و با بهانه آوردن، به ویژه خودداری کردن از پاسخ صریح دادن به سؤالی یا کشاندن موضوع به موضعات دیگر. شانه خالی کردن / متقاعد: مجاب شده، مجاب؛ متقاعد کردن: مجاب کردن، وادار به قبول امری کردن / شبح: آنچه به صورت سیاهی به نظر میآید، سایهٔ موهوم از کسی یا چیزی / جنگ یاد گرفتن: ترکیب اضافی / شبح: هم آوای «شبه».
قلمرو ادبی: حس آمیزی: بوی التماس (التماس شنیدنی است نه بوییدنی) / خود را گم کردن: کنایه از هل شدن / به درد دل نشستن: کنایه از باهم همدردی کردن و سخن گفتن / شبح کسی را دنبال کردن: کنایه از به دنبال کسی رفتن، تعقیب کردن کسی
آن قدر مراقب پنهانکاری خودم بودم که نفهمیدم چقدر از سنگرها فاصله گرفتهایم. میانهٔ دو تپّهای که در کنار هم برآمده بود، جای دنجی بود برای خلوت کردن با خدا. همین گمان مرا به سوی آن دو تلّ خاک کشانید، پیدا بود که پیش از این، سنگر دیدهبانی یا انفرادی دشمن بوده است. زمزمهٔ لطیف و سبک و ملایم شما گمان مرا تأیید کرد. میبایست هر چه زودتر مخفیگاهی پیدا کنم که از هر دیدرسی در امان بمانم. جز گودالی که از کنجکاوی گلولهٔ توپ در خاک فراهم آمده بود، کجا میتوانست مخفیگاه من باشد، در زمانی که ماه داشت سربلند از پشت ابرهای تیره بیرون میآمد؟ ولی عمق گودال آن قدر نبود که بتواند جثّهٔ آدمی را ایستاده یا نشسته در خود بگیرد. سجده بهترین حالتی بود که میتوانست مرا با خاک همسطح و یکسان کند.
قلمرو زبانی: دِنج: ویژگی جای خلوت و آرام و بدون رفت و آمد / دید رس: دیدن، دیده شدن / کنجکاوی گلولهٔ توپ در خاک: فرو رفتنِ گلولهٔ توپ در خاک / مراقب پنهانکاری خودم: (خود من) هر دو وابسته وابسته از نوع مضاف الیهِ مضاف الیه
قلمرو ادبی: حس آمیزی: زمزمهٔ لطیف / تشخیص: ماه / ماه داشت سربلند از پشت ابرهای تیره بیرون میآمد کنایه از نمایان شدن ماه در آسمان / ایستاده و نشسته: تضاد / حسن تعلیل: گودالی که از کنجکاوی گلوله فراهم آمده بود / تشخیص: کنجکاوی گودال.
قلمرو فکری: سجده بهترین حالتی بود که میتوانست مرا با خاک همسطح و یکسان کند: معنی ظاهری آن این است که من با سجده کردن با خاک هم سطح میشدم و دیده نمیشدم امّا معنی کنایی و ایهامی آن، این است که من با سجده خود را چون خاک در برابر عظمت خالق، پست و کوچک میکردم. برابر است با جملهای که در فارسی دهم از شهید آوینی آمده است: «خاک مظهر فقر مخلوق در برابر غَنای خالق است»
صدایی که میآمد، حزینترین و عاشقانهترین لحنی بود که در عمرم شنیده بودم. دعای کمیل میخواندید؛ از حفظ هم؛ پیدا بود که از حفظ میخوانید، آنجا که شما نشسته بودید، جای برافروختن روشنی نبود، مگر چقدر فاصله بود تا نیروهای دشمن؟! از لحنتان پیدا بود که راز و نیاز و مناجات دارد به انتها میرسد. اوّل سر را از گودال در آوردم و اطراف را پاییدم، خبری نبود یا اگر بود به چشم نمیآمد. آرام از گودال در آمدم، دوباره اطراف را برانداز کردم و راه بازگشت را پیش گرفتم، از همان مسیر که آمده بودم. میبایست پیش از شما به سنگرها میرسیدم.
قدری از راه را که رفتم، ماندم، جهت را نمیتوانستم پیدا کنم. فکر کردم اگر پیشتر بروم به حتم گم میشوم. بر تلّ خاکی نشستم. خیلی طول نکشید که آمدید. به حال خودتان نبودید؛ حتّی اگر من صدایتان نمیکردم، متوجّه حضور من نمیشدید. نبودید، در این دنیا نبودید. اگر بودید از من میپرسیدید که آن وقت شب آنجا چه میکنم؟ و من هم پاسخی را که آماده کرده بودم تحویلتان میدادم.
قلمرو زبانی: حزین: غم انگیز / پاییدم: با دقّت نگاه کردم / برانداز کردن: سنجیدن
قلمرو ادبی: برانداز کردن: کنایه از با دقت نگاه کردن / در این دنیا نبودن: کنایه از در عالم معنویت بودن
ولی نپرسیدید، با هم به سوی موضع، راه افتادیم. شما که یقیناً راه را بلد بودید. وقتی به موضع رسیدیم، بچّهها که گوشه و کنار پراکنده بودند، دور شما جمع شدند و شما را در میان گرفتند.
چند نفری زمان حمله را از شما پرسیدند.
گفتید: «خیلی نباید مانده باشد.»
گفتید: «فرصت خوابیدن هست؟»
خسته بودند. شب قبل نخوابیده بودند. باران بیامان باریده بود و سنگرها را آب برداشته بود.
گفتید: «فرصت چُرتی شاید باشد امّا سیر خواب نباید شد. خواب را مزه مزه کنید، بچشید ولی سیر نخوابید. ایستاده یا نشسته بخوابید؛ آن چنان که بیکمترین صدا بر خیزید؛ نه امشب فقط که همیشه بر همه چیتان مسلّط باشید. نگذارید که هیچ تمایل و خواستهای بر شما مسلّط شود. اگر چنین باشد، دشمن هم نمیتواند بر شما مسلّط شود. حالا بروید و منتظر خبر باشید.»
اطرافتان که خلوت شده به سمت سنگرتان راه افتادید و من هم با فاصلهای نه چندان دور سعی کردم که پا جای پای شما بگذارم، مثل برق و باد خودم را به سنگر برسانم و تفنگم را بردارم. آنچه مشکل بود، یافتن شما بود در این معرکه و تاریکی.
قلمرو زبانی: موضع: مقرّ، قرارگاه / سیر خواب نباید شد: زیاد نخوابید تا از خواب سیر بشوید/ مثل برق و باد خودم را به سنگر برسانم: به سرعت به سنگر آمدم / معرکه: میدان جنگ.
قلمرو ادبی: سنگرها را آب برداشته بود: کنایه از آب سنگرها را پر کرده بود / استعاره: خواب را مزمزه کنید (خواب مثل چیزی است که مزمزه میشود) / تشبیه: مثل برق و باد خودم را به سنگر برسانم / پا جای پای کسی گذاشتن: کنایه از پیروی کردن از کسی / مثل برق و باد دویدن: کنایه از با سرعت دویدن / خواب را مزمزه کنید: کنایه از کم بخوابید / پا: مجاز از آمدن
توپخانه شروع کرده بود و صدای مهیب آن، صدای کودکانه امّا خشک کلاش را در خود هضم میکرد. مسلّم بود که در میان یا پشت نیروها شما را نمیشود پیدا کرد. به سمتی که بچهها پیش میرفتند، بنا را بر دویدن گذاشتم. گم کرده داشتم. آمده بودم که جنگیدن یاد بگیرم و اگر شما را پیدا نمیکردم، ناکام میماندم. از ردّ صدای شما میبایست پیدایتان میکردم. راه تنگ و باریک بود و پیشی گرفتن از بچّهها سخت مشکل.
مَعبَر تمام شد و وارد محوطه پیش روی خاکریزهای دشمن شدیم امّا هنوز از شما نشانی نبود. تیربارها، دوشکاها، تک تیرها و رگبارها همه تلاششان این بود که بچّهها را از نزدیک شدن به خاکریز باز دارند امّا فاصله بچّههای بیحفاظ لحظه به لحظه با خاکریز کمتر میشد.
قلمرو زبانی: مهیب: ترسناک / کلاش: کلاشینکف، نوعی اسلحه / معبر: محل عبور، گذرگاه / بچّههای بیحفاظ لحظه به لحظه کمتر میشد: شهید میشدند / دوشکا: اسلحهای قوی که که بزرگتر و قویتر از تیربار است / هضم: همآوا با حزم
قلمرو ادبی: تشخیص: تیربارها و دوشکاها و رگبارها، تلاش میکردند / کنایه: بنا را بر دویدن گذاشتن / صدای مهیب و صدای کودکانه: تضاد
وقتی بچّههایی که میافتادند، خوابیده به سمت خاکریز نشانه میرفتند و آخرین رمقهایشان را در آخرین فشنگهایشان میریختند و شلیک میکردند، جایز نبود که من همچنان بی حرکت بمانم و فقط دنبال شما بگردم. آن قسمت خاکریز را که بیشتر آتش به پا میکرد، نشانه رفتم و یک خشاب فشنگم را درست در همان نقطهٔ آتش، خالی کردم و با خاموش شدن آن آتش که تیر بار به نظر میآمد، نیرو گرفتم و بچّهها هم که انگار از دست آن ذلّه شده بودند، تکبیر گفتند.
بعد از فرو نشستن صدای تکبیر بود که صدای شما را شنیدم. از سمت چپ با شور و حالی عجیب بچّهها را به اسم صدا میکردید و هر کدام را به کاری فرمان میدادید. یک لحظه که چشمتان به من افتاد، گفتید: «تو چرا واستادی؟ برو جلو دیگه. تو که ماشاءالله خوب بلدی آتیش خاموش کنی، برو جلو دیگه برو! دو تا تکبیر دیگه بگی کار تمومه.»
از طرفی ذوق کردم، بال در آوردم، عشق کردم از اینکه فهمیدهاید که انهدام آن تیربار کار من بوده است و از طرفی دلم نمی خواست که حضور مرا بفهمید و مرا از خودتان دور کنید.
قلمرو زبانی: خشاب: جعبهٔ فلزی مخزن گلوله که به اسلحه وصل میشود و گلولهها پی در پی از آن وارد لولهٔ سلاح میشود. / ذلّه: به تنگ آمدن / انهدام: نابود کردن / یک خشاب فشنگم: (خشاب: ممیز) / انهدام آن تیربار: آن وابسته وابسته (صفتِ مضاف الیه)
قلمرو ادبی: آخرین رمقهایش را در آخرین فشنگ...: رمق استعاره از گلوله / بال در آوردن: کنایه از شاد شدن / استعاره: من مانند پرندهای بال در آوردم / ذلّه شدن: کنایه از به ستوه آمدن، عاجز شدن / تکبیر گفتن: کنایه از خوشحالی برای موفقیت
خودم را آهسته به پشت سرتان کشاندم تا بلکه از یادتان بروم و بتوانم همچنان با شما باشم. یک لحظه فکر کردم که اگر قرار بود شما فقط کار یک نفر را انجام بدهید، سرنوشت حمله چه میشد؟ چه معلّم عجیبی!
قلمرو زبانی: پشت سرتان: مضاف الیه مضاف الیه
قلمرو فکری: (مفهوم: اشتیاق، همراهی / احساس مسئولیت در برابر همه
درست در همان لحظه، شما «یامهدی» غریبانهای گفتید و تفنگ از دستتان افتاد و من نفهمیدم چرا. ولی بی اختیار پیش دویدم تا تفنگ را بردارم و به دستتان بدهم؛ مثل گاهی که در کلاس، قلمی، کاغذی از دستتان میافتاد و ما بیاختیار، خم میشدیم تا آن را به شما بدهیم.
ایستاده بودید ولی تفنگ را نگرفتید. به دستتان نگاه کردم، دیدم که از مچتان خون میریزد، تفنگ را با دست چپ از من گرفتید و همه را گفتید که بروند، من را هم گفتید و باز برگشتید به حال اولتان، انگار نه انگار که یک دست از دست دادهاید.
قلمرو زبانی: غریبانه، منسوب به غریب / «یامهدی» غریبانه: ترکیب وصفی.
قلمرو ادبی : دست: تکرار / از دست دادن: کنایه از محرومیت از داشتن چیزی، مجروح شدن.
قلمرو فکری: مفهوم: مجروح شدن / رعایت ادب / بیاختیاری عاشق / مفهوم: استواری و اشتیاق ادامه مبارزه
یک تیر هم به زانوی من خورد که مرا در هم پیچاند اما همان یک لحظه پیش، از شما یاد گرفته بودم که با تیر بر زمین نیفتم، شما دوباره «یامهدی» گفتید امّا این بار جگر خراشتر، نتوانستید ایستاده بمانید، به خود پیچیدید و تا من بگیرمتان، به زمین افتاده بودید، سرتان را توانستم در دست بگیرم؛ دیگران هم آمدند، تیر انگار خورده بود به جناق سینه تان، به زیر قلبتان.
قلمرو زبانی: جناق: جناغ، استخوان پهن و دراز جلوی سینه / همان یک لحظه پیشین: سه ترکیب وصفی
قلمرو ادبی: به خود پیچیدن: کنایه از درد کشیدن / جگرخراش: کنایه از دردناک
قلمرو فکری: مفهوم: آموختن صلابت از معلم
از اینکه بچّهها دورتان جمع شدند، عصبانی شدید، با آخرین رمقهایتان داد زدید و به همه دستور دادید که بروند، وقتی که تعلّل کردند، موظّفشان کردید. گفتید که دستور میدهید؛ به یک نفر هم گفتید که به برادرْ محسن خبر بدهد که ادامهٔ حمله را در دست بگیرد.
قلمرو زبانی: تعلل: عذر آوردن / موظف: وظیفه دار کردن
قلمرو ادبی: در دست گرفتن: کنایه از فرماندهی کردن
قلمرو فکری: مفهوم: فرماندهی تا آخرین رمق
دوباره به من تشر زدید که بروم، سرتان را روی زمین بگذارم و بروم. من میخواستم دستورتان را اطاعت کنم امّا نتوانستم، باور کنید که نتوانستم.
شما شهادتین گفتید و یک بار دیگر امام زمان را صدا زدید و خاموش شدید. آخرین کلامتان یا مهدی بود.
قلمرو زبانی: تشر: سخن همراه با خشم
قلمرو ادبی: خاموش شدن: کنایه از شهید شدن
قلمرو فکری: مفهوم: دلبستگی عاشق به معشوق / بیاختیاری عاشق / شهادت عاشقانه
افتخارم این است که خودم با پای لنگ شما را به خط رساندم و بیهوش شدم و حالا دل خوشیام به این است که هر روز صبح با این یک پا و دو عصا به اینجا بیایم. گرد قاب عکستان را پاک کنم. سنگتان را بشویم، گلدانتان را آب بدهم و خاطراتم را با شما مرور بکنم. هر روز چیزهای بیشتری از آن شب عزیز یادم میآید. به همین زندهام آقا!
قلمرو زبانی: لَنگ: شَل / ضمیر «تان» در عکستان، سنگتان و گلدانتان: نشانه احترام / گرد قاب عکستان: عکس و ضمیر «تان» هر دو وابسته وابسته (مضاف الیه مضاف الیه)
قلمرو ادبی: سنگ: مجاز از سنگ قبر / سنگ را شستن: کنایه از احترام گذاشتن.
قلمرو فکری: مفهوم: افتخار به همراهی با معشوق تا آخرین لحظات
(سانتاماریا (مجموعه آثار)، سیّد مهدی شجاعی)
قلمرو زبانی (صفحهٔ 94 کتاب درسی)
1- با توجّه به متن درس، معنای واژههای زیر را بنویسید.
- مَعبَر: گذرگاه، محل عبور
- ذلّه شدن: خسته شدن، اذیت شدن
2- شش واژهٔ مهمّ املایی از متن درس انتخاب کنید و به کمک آنها ترکیبهای وصفی با اضافی بسازید.
1- محوّطه: محوّطهٔ باغ ← ترکیب اضافی
2- موضع: موضع دشمن ← ترکیب اضافی
3- تعقیب: تعقیب سپاه ← ترکیب اضافی
4- تل: تلّ خاکی ← ترکیب وصفی
5- اصرار: اصرار زیاد ← ترکیب زیاد
6- جثّه: جثّه کوچک ← ترکیب وصفی
3- در بند پنجم، زمان فعلها را مشخّص کنید.
شد: ماضی ساده / فرونشست: ماضی ساده / آمدید: ماضی ساده / شناخته باشید: ماضی التزامی / کرد: ماضی ساده / از یاد نبردهاید: ماضی نقلی/ فشردیم: ماضی ساده / بوسیدیم: ماضی ساده
4- برای کاربرد هر یک از ضمایر زیر، جملهای مناسب از متن درس بیابید؛ سپس مرجع ضمیرها را مشخص کنید.
- ضمیر پیوسته (متّصل): من هم میتوانستم و میخواستم که چون دیگر بچّهها در گوشهای خودم را گم کنم. ← مرجع ضمیر: خود نویسنده
- ضمیر گسسته (جدا): آخرین رمقهایشان را در آخرین فشنگهایشان میریختند و شلیک میکردند. ← مرجع ضمیر: رزمندگان
قلمرو ادبی (صفحهٔ 94 کتاب درسی)
1- با توجّه به متن درس:
الف) دو «کنایه» بیابید و مفهوم هر یک را بنویسید.
دلم را گرم میکرد: امیدوارم میکرد
بال درمیآورم: خوشحال میشدم
ب) یک نمونه «حس آمیزی» مشخّص کنید.
1- زمزمه لطیف و سبک، 2- گرم حرف میزدید.
2- فضاسازی، در کدام قسمت از متن درس، نقش مؤثری در پیشبرد داستان داشته است؟
در همان بند اول درس، نویسنده با فضا سازی رابطه عاطفی خود را با معلّم گذشتهٔ خویش نشان داده است و مشخص کرده که درداستان یک اتفاق تلخ خواهد افتاد؛ عبارتی همچون «پاهایم سست شده بود، قلبم میارزید، عرق کرده بودم و ...» بیانگر این فضاست و نویسنده با این فضاسازی خواننده را با خود همراه میکند تا منتظر یک اتفاق ناگوار و در عین حال یک رابطهٔ عاشقانه باشد.
قلمرو فکری (صفحهٔ 95 کتاب درسی)
1- سرودههای زیر را از نظر محتوا بررسی کنید و دربارهٔ ارتباط هر یک از آنها با متن درس به اختصار توضیح دهید.
الف)
کس چون تو طریق پاکبازی نگرفت
با زخم نشان سرفرازی نگرفت
زین پیش دلاورا، کسی چون تو شگفت
حیثیت مرگ را به بازی نگرفت!
سیّد حسن حسینی
این رباعی به فداکاری و رزمندگان و شهیدانی اشاره دارد که هیچگاه از مرگ نهراسیدند و به خاطر دفاع از وطن جان خود را فدا کردند. این داستان نیز بیان کنندهٔ آن است که شهیدان و جانبازان هیچگاه ترسی از مرگ نداشته؛ بلکه به استقبال آن هم میرفتهاند. مرگ هدفدار برای آنها بهتر از زندگی بدون هدف بوده است.
ب)
برای وصفِ میدانهای پُرمین
برای وصفِ خال و زلفِ چین چین
نه در شیراز و نه در شهرِ گنجه
«نظامی» میشوم در «قصر شیرین»
علی سهامی
در این سروده شاعر میگوید آنچه که برای من اهمیّت دارد توصیف میدان جنگ است نه وصف زیبایی معشوقان و زلف و خال دلربایان.
او میخواهد همچون «نظامی» شاعر باشد؛ امّا به جای توصیف زیبایی یاران به توصیف دلاوریها و شجاعتهای رزمندگان بپردازد و عظمت آنها را نشان دهد. در این نوشته نیز، نویسنده به شرح و توصیف دلاوریها و فداکاریها رزمندگان پرداخته است.
2- سرودهٔ زیر با کدام قسمت از متن درس مناسبت دارد؟
هر سال چو نوبهار خرّم
بیدار شود ز خواب نوشین
تا باز کند به روی عالم
دیباچهٔ خاطرات شیرین
از لاله دهد به سبزه زیور
ای دوست، مرا به خاطر آور!
محمّدتقی بهار
با بند آخر درس که نویسنده میگوید: «و حالا دلخوشیام به این است که ... گلدانتان را آب بدهم و خاطراتم را با شما مرور بکنم. هر روز چیزهای بیشتری از آن شب عزیز به یادم میآید. به همین زندهام آقا!»
درک و دریافت (صفحهٔ 97 کتاب درسی)
1- برای خوانش مناسب شعر، بهتر است ترکیبی از کدام انواع لحن را به کار گیریم؟
بهتر است از لحن عاطفی و عاشقانه استفاده شود؛ زیرا شعر دربارهٔ شهیدی است که عاشقانه سر خود را فدای آرمانهایش کرده و سراسر لبریز از عواطف و احساسات شاعر نسبت به اوست.
2- با توجّه به متن شعر خوانی به پرسشهای زیر پاسخ دهید.
الف) در بیتهای ششم تا هشتم، شاعر به کدام ویژگیهای شهید محسن حججی اشاره دارد؟
ایثار، فداکاری، اسارت، شرافت و نهایت اشتیاق او برای شهادت در راه خدا
ب) برای پاسداشت ارزشهای قیام عاشورا و راه شهدا چه باید کرد؟
میبایست با قلم و قدم راه آنها را ادامه داد. با تحلیل قیام عاشورا و نوشتن کتابهایی در زمینهٔ شهادت، راه درست را به جوانان نشان داد و آنها را تشویق کرد که همچون امام حسین در مقابل ظلم و ظالمانِ زمانهٔ خویش بایستند و از مرگ هدفدار نهراسند.